کتاب مرواریدهای گمشده نوشتهی روبن گورکی آواکیانس، داستانی واقعیست که با حوادث تلخ جنگ جهانی دوم شروع میشود و سیر زندگی و رشد یکی از فرزندان ایران را همراه با حوادث متعدد روایت میکند.
این داستان در یک مقطع زمانی و برای یک شخصیت خاص و خانوادههای مرتبط با او رخ داده است. اما نمودی است از حوادثی که برای بسیاری هم میتواند رخ داده باشد و باز هم تکرار میشود در مکانی دیگر و زمانی دیگر با شخصیتهای دیگر.
داستان این کتاب با روشن کردن سیگار تیکران شروع میشود و با فریاد جامونا که میگوید «دیدن نور خدا از هر ثروتی گرانبهاتر است» تمام میشود. راوی داستان دست خواننده را گرفته او را از ایران هشتاد سال قبل به ثروتمندترین کشور جهان برده و با فقیرترین انسانها آشنا میکند. بعد به میادین جنگ جهانی دوم برده و با حوادث عجیب و غریب روبهرو میکند. قهرمان داستان پسر بچهای هشت ساله است که آخرین لقمه کیک کشمشی خود را به یک سگ ولگرد میدهد و آن سگ جان گروه نظامیان را که در کنار ستون پنجم آلمان نازی گرفتار شده بودند نجات میدهد.
در آلمان سربازان آلمانی مست از پیروزی «امروز آلمان فردا جهان» را میخواندند. به نظر میرسید پیروزی آلمان حتمی است. ژاپن نیز خود را مسلح کرده نغمهی فتح جهان را میخواند. فردای شوم از راه رسید. همه چیز دگرگون شد. سرودها به شیون مبدل شدند. پیروزی به شکست، زنها بیوه، بچهها یتیم شدند. بازماندگان جنگ دست و پا از دست دادند، بعد از خاموش شدن طوفان آتش آلمان، این کشور با یک ملت کوشا و بینظیر، به یک تل خاک مبدل شد. از لحظهی پایان جنگ آلمانیها اشکهایشان را پاک کرده مبادرت به بازسازی کشورشان کردند.
در این کتاب سعی شده تمام اصطلاحات آن زمان برده کار برده شود که بعضی وقتها غلط هم بود، چون مردم سواد و فرهنگ امروز را نداشتند.
در بخشی از کتاب مرواریدهای گمشده میخوانیم:
روز بعد آنها به پایتخت هندوستان رسیدند. شهر دهلی شهر بزرگ و از دو قسمت تشکیل شده بود. دهلی نو که اکثرا انگلیسیها در آنجا سکونت داشتند و هر خانه از خانه دیگر صد متر فاصله داشت که سر و صدا مزاحم هم نشود چراغ قرمز در چهار راههای دهلی نو دیده نمیشد همه جا درختکاری شده بود مثل یک جنگل میماند تمیز و با اصول فنی ساخته شده بود قسمت دیگر آن شهر دهلی قدیم بود که بازار سنتی داشت و تمام خصوصیات یک شهر هندی با آثار باستانی قلعهها، معابد و قصرها در آن حفظ شده بود. در هتل اکبر اطاق گرفتند تیکران در دهلی به سفارتخانه ایران رفت که برای برگشتن به ایران مجوز ورود بگیرد. در ضمن از این موضوع شکایت داشت.
– از یک کسی میخواستم سوال کنم اگر به یک ایرانی ویزای ورود به کشور شاهنشاهی ندهند آن ایرانی در کشور خارجی چه کار باید کند؟
کاردار سفارت گفت:
– ما هم از این موضوع ناراحت هستیم، امیدوارم در سالهای آینده این مشکل حل شود. فعلا از دوران حکومت قاجاریه این مشکل هم چنین مانده برای کنترل ورود و خروج اتباع ایرانی بوده است.
در دهلی تیکران تمام کارهای تجاری را هماهنگ کرد اکسن هم با آقای موکورچی رفت بازار یدک فروشان و یک کاربراتور نو خرید که همراه داشته باشد. رابین همراه پدرش همه جا میرفت و چیزهای جدید دیدنی که برایش تازگی داشت میدید از پدرش تقاضا کرد که بعد از ظهر به باغ وحش دهلی بروند و به لال قلعه مقبره همایون صفدر جنگ قطب مناره مسجد جامع و دیگر جاهای دیدنی. ولی تیکران عقیده داشت که برای رفتن تمام جاهای دیدنی وقت کافی ندارند.
برای اینکه حادثه قلعه نور امید زیاد وقتشان را تلف کرده بود و فرصت نداشند همهجا را ببینند. به همین خاطر خیلی از برنامهها و دیدینیها را حذف کردند و چون قصد داشتند حتما در شهر آگرا یک روز توقف نموده و مقبره تاج محل را ببنند.
در شهر دهلی قدیم مارگیران مارهای کبرا را در داخل سبدهای گرد در میادین به نمایش میگذاشتند. و با نواختن سرنای مخصوص آنها را به رقص در میآوردند و از مردم پول میگرفتند. حتی مارهای عظیمالجثه را نیز به نمایش میگذارند.
گدا در همه جای شهر فراوان دیده میشد معمولا یک دست و پا نداشتند. موکورچی میگفت که برای بریدن دست و پا اولیا آنها را در زیر چرخ قطار قرار میدهند که یک دست و یا پا قطع شود که برای تکدی عذر موجه داشته باشند و خوب بتوانند ثروتمندان را فریب داده به عنوان آدمهای نگونبخت صدقه بگیرند.

