برای فهم تاثیرگذاری ادبیات در فلسفه بر هم دیگر در طی ادوار مختلف در ابتدا باید بینش عمیقی نسبت به مسائل مختلف داشته باشیم و اینکه خود را از هرگونه چهارچوب ذهنی رها سازیم .
فلسفه و ادبیات دو دنیای متفاوت و در عین حال وابسته به همدیگر هستند که مکمل همدیگرند .ادبیات در بطن فلسفه و فلسفه در آغوش ادبیات پرورش یافته است چرا که از طریق ادبیات است که میتوان افکار فلسفی را با نگاهی شاعرانه و زیبایی شناسی به رشته تحریر درآورد، به بیان دقیق تر فلسفه ادبیات شاخه از از زیبایی شناسی میباشد اما به رغم همه اینها، راه فلسفه و ادبیات یکی نیست. فیلسوفی که زیبا می نویسد به این دلیل فیلسوف خوبی شمرده نمی شود. او باید بتواند طرح مشکل کند و به روشن کردن گزاره های دشوار بپردازد. فلسفه به اعتباری «کوششی است در حوزه اندیشه برای دریافت و بیرون آوردن ژرف ترین و کلی ترین تصورات ما”.
بعضی فیلسوفان ، نویسندگان و شاعران بزرگی بوده اند: هراکلیتوس، پارمیندس، افلاطون، لوکرسیوس، شوپنهاور، نیچه، راسل و سارتر از این جمله اند.
دربرابر اینها ارسطو، کانت و هگل هستند که دشوارنویس اند. هگل بویژه فیلسوفی است غامض و خواندن آثار او حتی برای فیلسوفان و نویسندگان آلمانی، دشوار است. نوشته های او، ارسطو و کانت، ارزش فلسفی زیاد دارد اما ازلحاظ ادبی چشمگیر نیست.
در فلسفه با این سوال روبه رو میشویم که هنر چیست؟ فلسفه همچون خانه ایست که شاخه های مختلف هنر در آن رشد و نمو پیدا میکنند.
اما سوال اینجاست فلسفه ریشه اش به کجا برمیگردد؟
فکر فلسفی در جایی ریشه می دواند که درباره شناخت چیزها و مفهوم ها، پرسش های بنیادی طرح شود و پای استدلال و منطق به میان آید و چنین کاری تمرکز زیاد می خواهد از مردم نمی توان انتظار داشت که به فلسفه و منطق روی خوشی نشان دهند. قصد فیلسوف هنرنمایی ادبی نیست، به همین دلیل رک و راست و خشک و بی پیرایه می نویسد اما ادبیات هم دشوار است چرا که با دل حرف می زند و پر از شیرین کاری، رازپردازی و تصاویر تجسمی و دلپذیر است.
ادبیات، شاخه ای از هنر و پس از موسیقی، عام ترین نوع هنری است. در شعر و قصه و نمایشنامه، زبان پرآب و تاب می شود و کلام زیب و زیور می یابد و خیال ها و تصورات ما را وسعت می دهد. این زبان، خودانگیخته و همانند بازی است. شوپنهاور می گوید: «شعر یعنی به کار انداختن تصورات به کمک کلمه ها.» ممکن است فردی، شخص زیبایی راببیند و اززیبایی او به وجد آید. آنچه او در این زمینه خواهد گفت احتمالاً بیانی سرراست و شخصی خواهد بود اما اگر شاعر باشد، سخنش پر از رمز و رازمی شود و فضایی برای بازیگری خیال خواننده و شنونده به وجود می آورد.
ادبیات، ما را بیشتر مجذوب می کند. هنرمند بودن خوشتر از فیلسوف بودن است.
فلسفه در واقع درک دو مفهوم چیستی و هستی میباشد اما ادبیات سرآغاز بافتن شالی از احساسات میباشد.
هر کدام دنیای به رنگهای مختلف دارند و به نوعی مکمل هم میباشند با وجو تمکامی تناقض ها.در آخر بگویم این دو دنیای پهناور را باید جداگانه شناخت تا تاثیر هر کدام بر دیگری را بتوان درک کرد.

