2024

در اوخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مدرنیسم ادبی جنبش اصلی ادبیات بود. لا این حال ، پس از جنگ جهانی دوم مکتب جدیدی از نظریات ادبی که پست مدرنیسم تلقی میشود شروع به ظهور کرد.

پست مدرنیسم اصطلاحی برای ژانر و سبک ادبی ایست که در نیمه دوم قرن 20-ام ظهور کرد.در تعریف پست مدرنیسم ،ادبیات کیفیت ها و ویژگی های جدیدی به خود میگیرد که در دهه های پیشین نداشت. در واقع ادبیات مدرن جنبش ادبی است که از معنا گریزان است و در عوض بر بازی-پراکندگی-فراداستان-بینامتنیت تاکید دارد.

این جنبش ادبی در اواخر دهه 50 و اوایل دهه 60 به عنوان واکنشی به جستجوی ادبیات مدرنیستی برای یافتن معنا در پرتو نقض قابل توجه حقوق بشر در جنگ جهانی دوم به شهرت رسید.

در اواخر دهه 60 از “مرگ رمان” که جان بارت نویسنده آمریکایی از آن با نام ادبیات خستگی یاد میکند صحبت میشود.در این زمان ناگهان تکنیک های سنتی داستان نویسی ،کهنه و به دردنخور به نظر رسیدند و این امکان وجود نداشت که بتوان با سبک رئالیستی سنتی به پیچیدگی های عصر مدرن پی برد.

نظریه پردازان ادبی که پست مدرنیسم را در ادبیات متبلور کردند عبارتند از:

رولان بارت،زان بودریار،ژاک دریدا،خورخه لوئیس بورخس،فردریک جیمسون،میشل فوکو و ژان فرانسوا لیوتار هستند.

پیشرو ادبیات مدرن ، ادبیات مدرنیستی(یا مدرن) بر جست و جوی معنا تاکید میکرد و نویسنده را به عنوان خالق نظم به سبک روشنگری و سوگواری جهان آشفته پیشنهاد میکرد.

از جمله میتوان به:جیمز جویس،تی-الیوت،و ویرجینیا وولف اشاره کرد.

نویسندگان پست مدرنیسم به دنبال تضعیف قراردادهای ادبی ثبت شده به عنوان راهی برای کشف احساسات شدید خود پیرامون رویدادهای مهمی بودند که در طول زندگی آنها در جهان رخ داده بود.

نمونه آن نقض حقوق بشر که در طول جنگ جهانی دوم و پس از آن ( از جمله هولاکاست،بمباران اتمی ژاپن و توقیف ژآپن در ایالات متحده ) بود که نویسندگان شروع به این احساس کردند که گویی معنا، یک جستجوی غیر ممکن است- تنها راه پیشروی این بود که بی معنی بودن را به طور کامل بپذیریم.

بنابراین ادبیات پست مدرن بسیاری از نظریه های مدرنیسم را رد کرد و بر پایه های دیگری بنا شد.

از جمله دوری از معنا ،تشدید پراکندگی و بی نظمی و آغاز یک تغییر عمده در سنت ادبی.

از ویژگی های پست مدرنیسم میتوان به:

اتفاقی بودن ، بازیگوش بودن، تکه تکه شدن، فراداستان ،بینامتنیت اشاره کرد.

اسامی ده نویسنده برجسته پست مدرنیسم:

جان بارت،ساموئل بکت، ایتالو کالوینو، دون دلیلو، جان فاولز، جوزف هلر، گابریل گارسیا ماکز، توماس پینچون، کورت ونه گارت، دیوید فاستر والاس،

و در آخر باید گفت: ادبیات در هر سبکی جذابیت و آرامشی برای خواننده به همراه دارد. چراکه او داستان ها بارها و بارها زندگی کرده و از هر کدام تجربه ای کسب میکند، او با فلسفه آشنا میشودو افکارش را در تلاطم بی پایان به ساحل آرامش می رساند.

سرزمین جذامی‌ها، مجموعه‌ای از بیست داستان کوتاه و بیست قطعه ادبی می‌باشد. داستان‌های کوتاه این مجموعه از دو بخش «داستان‌های کلاسیک» و «داستان‌های پست‌مدرن» تشکیل شده‌اند و همچنین قطعات ادبی نیز تلفیقی از دو سبک کلاسیک و پست‌مدرن می‌باشند.

از نظر شما بزرگ‌ترین آسیبی که شعر جوان را تهدید می‌کند چیست؟

متأسفانه یکی از آفت‌ها و بلایایی که گریبان‌گیر شعر جوان است، همین گفتن از چیزی‌ست که تجربه نشده یا اتفاقی‌ست که نیفتاده یا کاری‌ست که شاعر انجامش نمی‌دهد. صحبت از جغرافیایی که شاعر تجربه‌اش نکرده؛ نیشابور و قونیه‌ای که شاعر تا به حال به آنجا نرفته، سماعی که نکرده و جانی که نداده. اما بیشتر این شاعرها روزی هزار بار برای معشوق جان می‌دهند و و هزار بار سماع می‌کنند و پنجرۀ اتاقشان همیشه رو به کوچه‌ای باز می‌شود که معشوقه‌ها با جلوه‌گاه فوق بشری در آن در رفت‌وآمد هستند. چنین احساس‌های تجربه‌نشده‌ای در شعر، عاقبت یک روز به شعر جوان ما آسیب می‌رساند. من فکر می‌کنم هر شاعر جوانی برای این که خودش را بشناساند، لازم نیست از نوشته‌های دیگران تقلید کند. هرچند شاعران جوانی هم هستند که دوست دارند از همان اول بدون تأثیر از دیگران شعر بگویند؛ اما متأسفانه تعدادشان کم است یا به علت عدم پختگی و دانش کافی پا را از نمونه‌های اول فراتر نمی‌گذارند و متوقف می‌شوند. بنابراین فراز و فرود در شعر جوان هست و من کم مجموعه‌شعری را سراغ دارم که بخواهم به عنوان نمونه‌ای خوب و موفق از شعر جوان نام ببرم. گویا فعلاً همه داریم مشق می‌کنیم و اگر کسانی هستند که به نمونه‌های والای شعری رسیده‌اند، پشت پردۀ رسانه‌ها و ملاحظات و نادیده گرفته‌شدن‌ها مانده‌اند و من آنها را نمی‌شناسم.

. چه شد که به این نتیجه رسیدید که سروده‌هایتان را چاپ کنید؟

وقتی دیدم کسانی که یک سال است در انجمن‌های شعری رفت‌وآمد دارند، تصمیم گرفته‌اند کتاب چاپ کنند، من هم به این نتیجه رسیدم که بعد از ده‌سال باید شعر چاپ کنم! البته این مزاح بود. ولی متأسفانه اینطور در ذهن ما جا انداخته‌اند که هر وقت کارت عالی شد، شعر چاپ کن و این را افرادی به ما  می‌گویند که در دورۀ شاگردی خود هر زمان که شعر گفتند، کتاب چاپ کرده‌اند، نه هر زمان که شعرشان عالی بود! شما دفترشعرهای اولشان را نگاه کنید و با دفتر شعر شاعران دیگر مقایسه کنید. اساتید هم در کارشان فراز و فرود داشتند و بسیاری از ناپختگی‌ها در اثارشان مشهود بوده است.نمی‌دانم این چه آموزشی‌ست که به شاعران جوان می‌دهند و می‌گویند هروقت که شعرت عالی شد، کتابت را چاپ کن! درصورتی‌که آن روز هیچ‌وقت نمی‌رسد. ما همین الآن هم می‌توانیم از دیوان حافظ غزل‌های زیادی را حذف کنیم، چرا که اگر ملاک میل ما باشد که یک سری غزل‌ها را عالی و یک سری از آن‌ها را ضعیف می‌بینیم. پس آن کمال کی باید اتفاق بیفتد و چه‌کسی تعیین می‌کند که حالا وقتش است و ما باید به کدام مرجع مراجعه کنیم که تأیید کند حالا وقت چاپ شعر است؟ دیدگاه‌ها متفاوت است. بنابراین من فکر می‌کنم که این حسی درونی‌ست که من بگویم هر وقت توانستم به این شعر مولوی که می‌گوید «هین سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود!» عمل کنم و با شعرم جهان یک نفر را تغییر بدهم و تازه کنم، وقتش می‌رسد که با مشورت اساتید و رد شدن از نگاه تیزبین منتقدان، دست به گزینش اشعارم بزنم و اثر شسته‌رفته‌ای را به دست مخاطب برسانم.

به عنوان یک شاعر جوان انتظار دارید در شعر به چه افقی دست پیدا کنید؟

من به آینده‌ای امیدوارم که اگر عمری باشد در ده، بیست یا سی‌سال دیگر بتوانم در شعر وارد حیطه‌هایی شوم که تا به امروز کمتر پیموده شده و با جدیت افق خوبی را نشان بدهم. به‌قول استاد مؤدب در شب شعری شرکت کنم که حافظ و مولوی و سعدی در آن حضور داشته باشند و من پیش روی این شاعران بزرگ شعر بخوانم. این زمانش نامشخص است و فقط راهی‌ست طولانی که به شرط توفیق باید پیموده شود. من اگر در زندگی در چند مورد کمال‌گرا باشم، یکی از آن موارد شعر است و هیچ‌وقت دست از شعر نمی‌کشم. رابطۀ من و شعر رابطۀ تنگاتنگی‌ست و دوست دارم این رابطه آن‌قدر ادامه پیدا کند که من خیالم راحت باشد که خیلی از احساسات ناگفتۀ انسان‌ها را بیان کرده‌ام.

. در چه جشنواره‌هایی برگزیده شده‌اید؟

در جشنواره شرکت نمیکنم.

انجمن‌های شعری چه تأثیری بر شعر شما داشته است؟

انجمن‌های شعری برای نظم دادن به فعالیت شعری من و بالندگی اشعارم بسیار مؤثر بوده است. من خود را ملزم می‌کردم که تا جایی که می‌توانم، دست خالی نروم و در جلسه شعر بخوانم تا نقد شود. همین باعث شد که خودم به نقاط ضعف و قدرت شعرم واقف باشم. البته باید ابتدا انجمن شعری سالم و مفید پیدا کرد، بعد به‌طور مرتب رفت تا شعر رشد پیدا کند.

. در پایان یکی از شعرهایتان را برایمان بخوانید:

تو اگر ارمنی و من اگر ایرانی

ما به اندازه تاریخ تمدن داریم

ما همیشه دلی از آیینه و منطق دریا داریم

ارمنی ،ایرانی ،ما دو فرهنگ به زیبایی باران داریم

اتحادی داریم ،که از آن دشمن دجال هراسان گشته

ما نجابت داریم ،که از آن خاک وطن لاله فراوان گشته

برسانید به گوش همه ی مردم دنیا اینجا

ارمنی ،ایرانی ،دست در دست به فرهنگ و هنر می بالد

 

 

فارسی، نه تنها شعر و شاعرانش هیچ‌گاه درخدمت حکم‌رانان، ظالمان، ستم‌گران نبودند که در خدمت مردم ستم‌دیده، آزاده، مظلوم، حق و حق‌پرستی بوده است.

«گـوتـه» شاعر پُرآوازه‌ی اروپا و جهان که بدون شک تاریخ ادبیات جهان نظیرش را به خود ندیده درحالی که کوله‌باری از تجربه شعر، هُنر، موسیقی و علم و…. باخود به همراه دارد چنان به ستایش زبان فارسی و شعر حافظ می‌پردازد که آدمی در شگفت می‌ماند که شاعری با آن همه شهرت و بلندنامی آن هم با فرسنگ‌ها فاصله چگونه این چنین بی‌پروا به تحسین از شعر و زبان ملتی دیگر می‌پردازد.

وی که گویی تمام کلمات و سخنان را برای توصیف زیبایی زبان و شعرحافظ ناقص و نارسا می‌بیند سرانجام می‌گوید: «حافظا! خویشتن را با تو برابر نهادن نشان دیوانگی است»

تأثیر و الهام از او را در دیوان غربی- شرقی‌اش به وضوح می‌توان دید. او در این شعر و زبان چه دید که بدین‌سان احساس سبک بالی و آسودگی می‌کند. نه تنها او که آلمان‌ها نیز به خاطر عشق به حافظ درشهر وایمار ‌‌(Weimar) آرام‌گاهی نمادین در کنار گوته برایش بنا کردند! نه حافظ که دیگرشعرای ایرانی چون خیام و مولانا را چنان می‌شناسند که می‌گویند هیچ کتابخانه معتبری در آلمان نمی‌یابی که دیوانشان را نبینی، آناماریا شیمل که از برجسته‌ترین شرق‌شناسان دنیای غرب است می‌گوید: «تمام افتخارم این ‌است که فارسی ‌را خوب می‌فهمم و به ‌مولاناشناسی عمر گذراندم و کم کسانی نیستند و نبودند چنین ستایش‌گرانی، از زبان فارسی که مجال نام بردن آن‌ها نیست و اما همگان می‌دانند و دیده‌اند که سازمان ملل به پاس و نکوداشت افکار بلند مولانا و تأثیرگذاریش بر جهان بشریت، سال ۲۰۰۷ را به نام او نام‌گذاری کردند.»

(شاید سعدی و امثال او اگر در کشور دیگری آرمیده بودند یونسکو همین کار را می‌کرد.) این مهم باعث شد که جهانیان مولانا را بهتر بشناسند تا جایی که چاپ اشعارش درآمریکا در زمره‌ی پُرفروش‌ترین کتاب‌های سال شود و به‌ گفته‌ی خودشان فروش کتاب رومی چون خودش شگفت‌انگیز است و حیرت‌آور! البته شعرای پارسی‌گوی هر کدام به نوبه‌ی خود مقام و شأنی کم‌تر از مولانا، حافظ، فردوسی و سعدی ندارند. چرا که هر کدام از زاویه‌ای به زندگی نگریسته و شاید به خاطر همین هم هست که شعر فارسی چند وجهی و چند بُعدی است و یکی از توان‌گری‌های زبان فارسی همین است که هر کسی هر چه بخواهد از آن می‌یابد. اگر حافظ با شعرهایش کاخی به زیبایی تمام وسعت جهان بنا می‌کند، شعر مولانا چون سیل بنیان‌کنی است که همه‌ چیز را با خود می‌برد و جز ویران‌گری چیزی نمی‌شناسد و خواننده را در اقیانوس بی‌کران خود می‌بلعد مگر می‌شود شعرش را خواند و شوریده‌حال نگشت. در همان حال می‌بینی فردوسی آن مرد فرهیخته و فرزانه‌ی نیک‌اندیش افتخار ایرانیان و مشرق‌زمین با اندیشه‌های بلند خود و حماسه‌سرایی‌های بی‌نظیرش اعتبار و اعتماد به نفس را به ایرانیان برگرداند بی‌آن‌که کوچک‌ترین بی‌حرمتی به قومی یا ملیتی روا دارد، سخن به‌ گزاف گوید و یا پا را از دایره‌ی ادب و احترام فراتر نهد، برعکس خرد و خردورزی و عشق به انسان و انسانیت و ستایش از پروردگار یزدان در اشعار و افکارش موج می‌زند و نامش ناخودآگاه افکار ما را به ‌سوی نیک‌اندیشی، آزادگی و فرزانگی رهنمون می‌کند و خرد را به مثابه نوری بی‌پایان در ظلمت جهالت و نادانی می‌داند.

به نام خداوند جان و خرد کز این برتر اندیشه بر نگذرد

شیخ اجل، مردی که همواره جلوتر از زمان حرکت می‌کند. یعنی سعدی بلندمرتبه را می‌بینیم که بوستانی همیشه سرسبز و گلستانی به جاودانگی روزگار به یادگار گذاشت.

چه کسی چون او دروصف جهان هستی می‌تواند سخن به ‌زبان براند که ذره‌ذره عالم وجود را تجلی‌گاه پروردگار قادر متعال می‌داند.

هـر نفسی کـه فـرو مـی‌رود ممد حیات است و چون بـرمی‌آیـد مفرح ذات پس در هر نفسی…. و کیست هم‌چون او که انسانی‌ترین شعرهای عالم را بسراید و کدام سازمان بشردوست است که از نوشتن شعر و کلامش بر سردرش افتخار نورزد.

بنی‌آدم اعضای یک‌دیگرند که در فرینش زیک گوهرند

چو عضوی………..

فارسی، نه تنها شعر و شاعرانش هیچ‌گاه درخدمت حکم‌رانان، ظالمان، ستم‌گران نبودند که در خدمت مردم ستم‌دیده، آزاده، مظلوم، حق و حق‌پرستی بوده و همواره با حاکمان و ظالمان درستیز بود چه کسی می‌تواند شعر ناصرخسرو را بخواند و آزادگی و آزاداندیشی را پیشه‌ی خویش نگرداند.

من آن هم که در پای خوکان نریزم مـر ایـن قیمتی دُر لـفـط دری را

کیست که از عطار، نظامی‌گنجوی و…. بخواند و دیدگاهش به جهان هستی عوض نگردد.

مهندس کسی ‌جوید از رازشان نداند که چون کردی آغازشان

چنان برکشیدی و بستی نگار که از آن به خرد نیارد در شمار

خود پیداست که شاعران پارسی‌گوی هرکدام به نوبه‌ی خود وجهی اززندگی را توصیف می‌کنند که البته پرداختن به هریک ازآن‌ها و شعر آن‌ها از دایره‌ی قدرت ما خارج است.

راستی اگر چیرگی مهارت و ظرافت زبان فارسی نبود چگونه کلام و اندیشه‌ی این بزرگان می‌توانست در دل و جان این‌چنین رخنه کند.

همگان نیک می‌دانند کلامی قوی مگر از طریق زبانی فصیح و بلیغ جاری و ساری گردد که بر دل و جان بنشیند.

مولانا، حافظ، سعدی، رودکی و…. بدون زبان پارسی هیچ جایگاهی نخواهند داشت و چون تنی به سر خواهد بود.

این زبان سحرانگیز و توانا باعث گردید که شعر و اندیشه‌ی آن‌ها هیچ‌گاه در دایره‌ی زمان و مکان محصور نگردد و این شعر و زبان فارسی است که نه زمان دارد و نه مکان و همواره پیش‌رو زمان.

اما باید پرسیده‌اید که چرا زبان‌ فارسی برخلاف زبان‌های دیگر به‌هرجامعه یا کشوری که رسید نه تنها زبانی بیگانه محسوب نمی‌شد بلکه مردمان آن دیار یاد گرفتن و دانستنش را بر خود فرض می‌کردند و افتخار. چرا از شبهه‌قاره‌ی هند تا مرزهای روم شرقی از ماوراالنهر تا بین‌النهرین مردمان، پارسی را نیک می‌دانستند و پاس می‌داشتند و در شبهه‌‌قاره‌ی هند پارسی‌گویان خود همیشه از فرهیختگان بودند.

حتی باید پرسید چرا اقوام وحشی همچون مغول که از ورای ماوراالنهر به این سرزمین تاختند بعد از مدتی چنان در زبان و فرهنگ پارسیان ذوب گشتند که خود ستایش‌گر آن شدند، زبان و فرهنگ خود را به دست فراموشی سپردندو ناگزیرند به شناخت این زبان و فرهنگ و بدون آن، بخش بزرگی از شناسنامه‌ی ایشان مفقود است. در دنیای پیش‌رفته و متمدن امروزی بزرگ‌ترین افتخار ترکیه آن است که مولانا آن شاعر پارسی‌‌گوی و شیرین‌سخن ایرانیان درکشورشان آرمیده است و به خاطر آن، چه مراسم‌ها که برپا نمی‌کنند و چه فخرها که به جهانیان نمی‌فروشند .

اما چرا چنین است، آیا این‌ها دلیلی بر افسون‌گری، دل‌ربایی، ظرفیت‌ها و ظرافت‌ها، اندیشه و آرمان‌های بلند زبان پارسیان نبوده؟ آیا این زبان آن‌قدر ارزش دارد که آرام‌گاهی ولو نمادین برای شاعرانش افتخاردیگر ملت‌ها باشد و به خاطرش چنین به ‌خود ببالند؟ اما سؤال دیگری را باید مطرح کرد که تفاوت عمده زبان پارسی که مرزها را درنوردید، با دیگر زبان‌‌های دنیا در چه بوده و هست؟ بدون شک یکی از برجستگی‌ها و عمده تفاوت فاحش زبان فارسی با دیگر زبان‌ها در آن است که زبان پارسی هیچ‌گاه، در هیچ برهه‌ای اززمان، درهیچ مکانی، زمانی به‌عنوان زبانی استعمارگر، بیگانه محسوب نگشت و هیچ نقطه‌ی تاریکی در کلام،شعروتاریخش نداردونیزمبراازاندیشه های استعماری واستثماری است.

در هیچ سخنش به‌ هیچ ملتی، گروهی، انسانی به دیده‌ی حقارت نگریست و اهانتی نکرد در زبانش چیزی جز یکتاپرستی و عشق به معبود را نمی‌ستاید.

قبل ازآن‌که ازحقوق بشر، آزادی، رفع تبعیض سخنی به‌میان آید این زبان پارسی (و پارسیان) بود که شعرشان سراسر دم از آزادی، آزادگی، انسانیت، عدالت و رهایی از تمامی قید و بندهای ساخته‌ی بشر می‌زد و شاید به‌ همین خاطر است که درسرزمین‌ ما درهیچ برهه‌ای از زمان نمی‌یابی که برده‌داری، دوگانه‌پرستی و…. رواج داشته باشد و برعکس چه شعرها و سخن‌ها در باب حرمت و کرامت انسان‌ها که نرفت چه قانون‌ها که در صیانت از آزادی انسان‌ها نگاشته نگشت که هرآدمی می‌‌تواند با دست کشیدن به سنگ‌نبشته‌های هگمتانه و تخت‌جمشید آن را دریابد و شواهد هنوز حی و حاضر حتی بردشت‌ها و کوه‌های این سرزمین کهن هویدا است.

شاید هیچ زبانی چون زبان فارسی به نکوهش از اسارت و بندگی، جهل و نادانی و تعصبات قومی نپرداخت و آن‌چه را قابل ستایش می‌داند اندیشه‌ و خرد آدمی است و دیگر تعلقات در نگاهش ناچیز است و حقیر.

ای برادر تو همه اندیشه‌ای مابقی استخوان و ریشه‌ای

کدام زبان است که چون زبان فارسی تمام انسان‌ها را به مثابه یک‌ پیکر واحد برمی‌شمارد و هر گونه تبعیض و برتری‌جویی را برنمی‌تابد و همه خلق را این‌‌چنین محترم می‌دارد:

خلق همه یک سره نهال خدایند تو از این نها نه بشکن و نه برکن

و شاید از دیگر عللی که زبان فارسی همیشه زبان توده‌ی مردم بوده و فراگیر گشته و همه آن را با جان و دل می‌پذیرفتند این بوده که فارسی نه تنها عامل تفرقه، فساد، نزاع و اهانت و تحقیر نبوده که خود عامل اتحاد گروه‌ها، توده‌های مردم و ملل بوده و هست. زبان و فرهنگی که نام پارسی به خود گرفته هم‌چون حلقه‌های زنجیر، مردمان گذشته‌های دوراین سرزمین پنهاور را به گذشته‌های نزدیک، درزمان حال ، پیوند می‌دهد و توانسته، همه‌ی مردم، اقوام، جوامع را با آن‌ همه تشتت آراء، تفاوت‌های اقلیمی، فرهنگی، گویشی در کنار هم نگه دارد،آنها پارسی را عامل اتحاد خود و به عنوان زبان میانجی (lingua Franca ) پذیرفته‌اند.

(به دور از هر گونه تعصب و غرض) وقتی زبان فارسی را می‌نگری می‌بینی که ادبیات و شعرش از چه جایگاه رفیعی برخوردار است، که گویا هرچه خوبان گفته‌اند، همه به‌فارسی نگاشته شد یاتمامی خوبی‌هارا به‌فارسی نگاشتند.

زبان فارسی محمل انتقال همه‌ی هستی هویتی، زبانی، مذهبی، سنتی و ملیتی، ملتی بزرگ به نام ملت ایران است و طبیعی است که این زبان سند مشاع مردمانی بسیار متفاوت در مالکیت بر یک منطقه‌ی بزرگ و وسیع جغرافیایی بوده است.

پارسی و شاعرانش همواره در خدمت به‌ رستگاری خلق وبشریت بوده درحالی که کژی، پستی، پلیدی و پلشتی را به‌ سختی نکوهش و مذمت می‌کند تنها راه نجات را خرد و خردورزی و فرزانگی را تنها راه سعادت آدمی می‌شمارد شعر و کلامش و ادبیاتش یک کلام بیش نیست که «ره یکی است و آن ره راستی است». و این است راز ماندگاری و جاودانگی زبان پارسی.

منابع:

-West- Ostlicher Divan(von Gothe).

– WWW. Wikipedia. Org.

– WWW. Dastaneer Fani. Myfablog. IR.

سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی- تألیف محمدامین ریاحی.

مثنوی معنوی.

جاذبه‌های فکری فردوسی- تألیف دکتر احمد رنجبری.

البته باید بیشتر فکر و بحث کرد و من الآن فقط ذهنیتی کلی از شعرهای قیصر دارم؛ اما قیصر را یک شاعر انقلابی می‌دانم. همچنین شعرهای محمدکاظم کاظمی را هم می‌پسندم؛ البته نه تمام اشعارش را. او هم شاعری‌ست که پس از انقلاب مطرح شده و از ادبیات انقلاب اسلامی تأثیر گرفته، هرچند خودش اصالتاً ایرانی نیست. گرچه در این خصوص هم اگر به گذشته برگردیم و به پیوند ایران و افغانستان

 توجه کنیم، می‌توانیم او را ایرانی ببینیم. چون مرزها مرزهای دقیق و واضحی نیست که بتوانیم این‌جا جواب خیلی روشنی بدهیم.

شاعران دیگری هم هستند؛ مثل آقای قزوه. اما باز هم ایشان جزء آن دسته از شاعرانی هستند که معیارهای یک شاعر انقلاب اسلامی را در همۀ شعرهایشان ندارند یا دست‌کم نمونۀ موفقی را ارائه نکرده‌اند و نمی‌توانم ایشان را جزء گروهی قرار دهم که قیصر و سیدحسن حسینی و محمدکاظم کاظمی در آن حضور دارند.

. وضعیت شعر جوان کشور به نظر شما چگونه است؟

بررسی وضعیت شعر جوان کشور برای کسی مثل من که فقط به جهان اطراف خودش، آن هم تا حدی، مسلط است و از روستاهای دورافتاده‌ای که جوان‌های شاعر و با استعدادی دارد و کسی نیست که شعرهای نازنین آن‌ها را به گوش مخاطب آن برساند، سخت است و نمی‌توانم با این تسلط کم یک حکم کلی دربارۀ شعر جوان بدهم. چون واقعاً خیلی از جوان‌ها دیده و شناخته نمی‌شوند. به نظر من آن‌چه که باید قبل از شعر جوان بررسی کنیم، نحوۀ برخورد با شاعران جوان است و بعد از پرداختن به این مهم، می‌توانیم به شعر جوان بپردازیم و وضعیت شعر آن‌ها را بررسی کنیم.متأسفانه شاعران جوان هنوز بعد از این‌همه‌سال تریبونی پیدا نکرده‌اند که بتوانند خودشان را سالم معرفی کنند و لازم نباشد برای معرفی کردن خودشان از شخصیتشان تنزل پیدا کنند و تبدیل به آدم‌هایی شوند که خودشان نمی‌پسندند؛ درحالی‌که امروزه کسانی هستند که می‌توانند و باید شعر جوان امروز را معرفی کنند. تا وقتی که هنوز این تریبون ایجاد نشده و آدم‌ها هنوز جایگاه خودشان را پیدا نکرده‌اند، بعضی‌ها از حالا چهره هستند و تا آخر چهره می‌مانند. به عنوان مثال، افرادی مثل فاضل نظری در آغاز تجربۀ موفقی داشتند، اما این تجربۀ موفق در کتاب‌های بعدی ایشان تکرار نشد. متأسفانه ما هنوز اصرار داریم همان دید قبلی را در رابطه با آن‌ها حفظ کنیم. ایشان درست نمونۀ آدمی‌ست که خودش را دوست داریم و فکر می‌کنیم که شعرش هم لزوماً باید همان معیارها را داشته باشد.خوبی آن فرد را به پای خوبی شعرش می‌گذاریم و حاضر نیستیم شعر کسانی که مشهور شده‌اند، نقد شود و همیشه یک‌سری آدم‌های ممتاز از این جهت متمایز شده‌اند، نه از این جهت که شعرشان برجسته و ممتاز است. نمی‌شود دربارۀ شعر جوان صحبت کرد؛ چون هنوز شاعر جوانی نتوانسته پا به عرصه بگذارد که بخواهیم دربارۀ شعرش صحبت کنیم.

اما اگر به همین پیرامون محدود خودم مراجعه کنم، نمونه‌های خوبی را در شعر شاعرهای جوانی که سراغ دارم دیده‌ام. همان‌طور که من مشق می‌کنم، آن‌ها هم مشق می‌کنند.

 

آثار چه شاعرانی را بیشتر مطالعه میکنید و در سرودن تحت تاثیر کدام شاعر هستید؟

اوایل بیشتر فروغ میخواندم و احساس میکنم در زبان و فرم و در نوع نگاه اعتراض آمیز و زبان جسور با انتخاب موضوع ،از فروغ تاثیر گرفتم؛اما خیلی زود احساس کردم که خود من هم حرف هایی برای گفتن دارم؛به ویژه در سال های اول دانشجویی.از همان موقع سعی کردم شعرهایی که میگویم تحت تاثیر احساسات و با امضای خودم باشد و نه هیچ شاعر دیگری .اما علاقمندی من به ادبیات کلاسیک و آشنایی با شاعران قرون گذشته که نمونه‌های موفق هر شاعر مطرحی را در قرن‌های مختلف بخوانم و از این بین به سعدی در قرون گذشته و قیصر در عصر معاصر و زبان سیمین بهبهانی و جسارت فروغ فرخ‌زاد در بیان احساساتش، علاقۀ بیشتری دارم. سعدی و نظامی را هم دوست دارم.

 

 

 

 

موضوعات و مضامین اشعار شما بیشتر چیست؟

نمی‌دانم مضمون و موضوع را می‌شود تفکیک کرد یا نه؛ ولی من سعی کردم در تمامی موضوعات شعر بگویم. البته به دنبالش نرفتم؛ گاهی خود موضوعات سراغ من آمدند و از من خواستند آن‌ها را شعر کنم. خیلی وقت‌ها از یک حس خیلی ساده شروع شده و بعد به جایی رسیده که خود من هم فکرش را نمی‌کردم که از آن احساس سادۀ دلتنگی یک غزل ایجاد شود یا به فرض نگاه کردن به گچ بری‌های سقف یا صندلی خالی روبرو منجر به شعر شود. هر اتفاقی برای من دستمایۀ شعر بود و سعی کردم با مضامین مد نظر خودم – آن‌هایی که تجربۀ شخصی خود من هست – شعر بنویسم و در واقع مضمون‌پردازی‌ام بکر و متعلق به خودم باشد.

به نظر شما شعر گفتن قابل یادگرفتن است یا ذاتی‌ست؟

با این سؤال یاد هلن کلر افتادم؛ وقتی که مربی او می‌خواست به این دختر نازنین که هم نابینا بود و هم ناشنوا، جهان بیرون را بشناساند، مدام او را به جاهای مختلف می‌برد و روی دستش اسم هرچیزی را که به او می‌داد، می‌نوشت. هلن کلر نمی‌دانست چرا این اتفاق می‌افتد و چرا معلمش این آموزش‌ها را به او می‌دهد، تا وقتی که ناخوداگاه دستش را زیر آب گرفته بود، انگار تمام آن تلاش‌ها و سختی‌ها یکباره اینجا معنا پیدا کرد و انگار شهودی برایش حاصل شد که تازه معنای آن‌همه تلاش را متوجه شده بود و هرچیزی را که به دست می‌گرفت، فوراً اسم آن را می‌نوشت.

فکر می‌کنم برای شاعر هم اتفاقی مشابه این می‌افتد؛ یعنی آن‌قدر تلاش می‌کند، می‌نویسد، در موضوعات مختلف مشق می‌کند و ممکن است نمونه‌های بسیار ساده‌ای هم از آن‌ها ایجاد شود، تا بالاخره یک وقت آن اتفاق می‌افتد و باران رحمت نازل می‌شود و خود شاعر در شهودی قرار می‌گیرد که زبانش را به گفتن شعرهایی که فکر نمی‌کرده تا قبل از این بتواند بگوید، باز می‌کند. فکر می‌کنم شاعر برای رسیدن به آن نقطه و برای استقبال از آن لحظه حتماً باید تلاش کند تا وقتی که آن باران رحمت نازل می‌شود، زبانش الکن و قاصر نباشد و بتواند همۀ آن احساس نابی که در آن لحظه درک می‌کند را بیان کند و حقش را ادا کند.

در بین شاعران پیش رو در جریان انقلاب اسلامی و ادبیات انقلاب، کدام‌یک را موفق‌تر می‌دانید؟

دربارۀ ادبیات انقلاب اسلامی باید مقداری مسئله باز شود و شاخص‌های آن را بیان کنیم تا روشن شود که منظور، ادبیات پس از انقلاب اسلامی‌ست و تاریخ آن مهم است، یا این‌که ویژگی‌های منحصربفرد شعرهای انقلابی مدنظر است که در شعر و ادبیات گذشته وجود نداشته است. اگر این ویژگی‌ها مطرح باشد، من کمتر می‌توانم شاعری را نام ببرم و بگویم که این شاعر، شاعر انقلاب اسلامی ست. شاعران زیادی پس از انقلاب بودند که خودشان انقلابی بوده و در راستای اهداف انقلاب اسلامی زندگی کردند؛ اما لزوماً نمی‌شود گفت هر شعری که گفته‌اند در این جهت بوده است. بعضاً در زمینه‌های مختلف طبع‌آزمایی کرده‌اند و نمی‌توانم دقیق بگویم که شاعرانی که خودشان آدم‌های خوبی

هستند، شعرشان هم به همان خوبی‌ست. مثلاً من شاعری را می‌شناسم که جایزۀ شعر انقلاب اسلامی می‌گیرد، در صورتی که هیچ نمونه‌ای از شعر انقلاب در شعرهایش نیست و فقط شعر عاشقانه می‌گوید.

  اما چون خودش یک انسان مذهبی، حزب‌اللهی و انقلابی است، ما فکر می‌کنیم شعر او هم شعر انقلابی‌ست. برای من درک این رابطه قدری پیچیده است. نمی‌دانم آیا معیاری هست که این‌ها را کنار هم بگذارد و ما را به جواب برساند؟ این مسئله‌ای‌ست که خودم درباره‌اش هنوز به نتیجه نرسیده‌ام و دنبال آن هستم که در این رابطه به نتیجۀ مطلوب برسم و نمی‌توانم قطعی کسی را نام ببرم. اما مسلماً شاعرانی هستند که به نظر من شعرشان ناب است و اگر برای شعر انقلاب اسلامی مفهوم وسیعی در نظر داشته باشیم، شعرهای آن‌ها هم از مصادیق شعر انقلاب اسلامی خواهد بود؛ مثل عاشقانه‌های قیصر.       

                                                                                             ادامه دارد

 

 

دو فرهنگ  کهن ایران و ارمنستان از نظر تاریخی و فرهنگی قدمتشان به حدود 3000 سال پیش باز می گردد چنانچه که شناخت هر کدام بدون شناخت دیگری امکان پذیر نموده و نخواهد بود.چرا که این ملل چنان ریشه هایشات عمیق و در تار و پود هم تنیده شده ک میتوان آن ها را از نظر تاریخی –فرهنگی و حتی رفتاری به یک روح در دو تن تشبیه نمود.

فرهنگ ها از دل اعصار به صورت  شفاهی-تجربه –تقلید وارد فرهنگ فولکلور جوامع شده  و نسل به نسل این سنت ها –آیین ها و رسوم  باقی مانده  و منتقل شده  و به امروز رسیده اند که هر کدام از انها رنگ و بو خاص خودشان را دارند و حرفی برای گفتن  چه آنانی که دستخوش تغیرات شده اند وچه آنانی که باقی مانده اند و دردناک تر از همه آنانی هستند  که به دست فراموشی سپرده شده اند.

ایران جشن های باستانی بسیاری داشته است که امروز اغلب آنها در صندوقچه قرون به یادگار گذاشته شده اند و حتی نامی از آنها در میان نیست همانند:جشن بهمن گان،جشن اسفندگان و ….

در ایران از کهن ترین زمانها ،در هر ماه جشنی برگزار میشده است که نام آن ماه را داشت و در دی ماه نیز چهار جشن برگزار میشد :نخستین روز ماه دی“یلدا”، و روزهای هشتم ،پانزدهم و بیست و سوم ، سه روزی که نام ماه و نام روز یکی بود .امروزه از این چهار جشن فقط شب نخستین روز دی ماه ،(شب یلدا) را جشن میگیرند،یعنی آخرین شب پاییز ،نخستین شب زمستان و دراز ترین شب سال.آیین و جشن شب یلدا و یا شب چله بزرگ ، تا به امروز در تمامی ایران زمین و در بین همه گروه ها و خانواده ها برگزار میشود.

یلدا واژه ای سریانی است و به معنی ولادت است.یلدا روز ولادت خورشید ، مهر و میترا است و رومیان آن را ناتالیس انویکتوس یعنی روز تولد مهر و شکست ناپذیر می نامند.

بنابر باور پیشینیان ،در پایان این شب دراز ،که اهریمنی و نامبارکش میدانند ، تاریکی شکست میخورد ،روشنایی پیروز و خورشید زاده میشود و روزها به بلندی می نهد.نام این روز میلاد اکبر است و مقصود « انقلاب زمستانی” است .

زایش خورشید و آغاز دی را در آیین ها و فرهنگ های بسیاری از سرزمین های کهن آغازسال قرار دادند ، به شگون روز ی که خورشید از چنگ شب های اهریمنی نجات می یافته و روزی مقدس برای مهرپرستان بود.

اما ریشه مشترکش با مسیحیت

آیین مهرپرستی یا میترائیسم رومی و دین مسیحیت همانندیهای بسیاری داشته و امروزه محققان معتقدند که مسیحیت غرب چهارچوب اصلی خود را که به این دین پایداری و شکل بخشیده به مذاهب پیش از مسیحیت روم باستان از جمله میترایسم مدیون است.

در سده چهارم میلادی ، بر اثر اشتباهی که در محاسبه کبیسه رخ داد،روز 25 دسامبر را به جای روز 21 دسامبر روز تولد میترا به شمار می آوردند و تولد عیسی مسیح را نیز در این آغاز سال قرار دادند.سنایی به این مطلب اشاره کرده است:

به صاحب دولتی پیوند، اگر نامی همی جویی

که از پیوند با عیسی چنان معروف شد یلدا

از شعرهای برخی شاعران دیگر نیز مانند معزی،خاقانی، و سیف اسفرنگی رابطه بین مسیح و یلدا دانسته میشود.

بنابراین، نوئل اوروپایی همان شب یلداست ، و نوئل واقعی، یعنی انقلاب زمستانی ، در 30 آذر برابر 21 دسامبر.

از شعرهای برخی شاعران دیگر نیز مانند معزی،خاقانی، و سیف اسفرنگی رابطه بین مسیح و یلدا دانسته میشود.

بنابراین، نوئل اوروپایی همان شب یلداست ، و نوئل واقعی، یعنی انقلاب زمستانی ، در 30 آذر برابر 21 دسامبر.

میترایسم و مسیحیت همانندی‌های بسیاری داشته‌اند. تاویل و تفسیر کومون و محققان هم عقیده او از این شباهت‌ها این است که هر دو آیین میترایی و مسیحیت با خاستگاهی شرقی به هدف استیلای فرهنگی و حکومت بر جهانی پهناور، به ستیز و رقابت با یکدیگر پرداخته و در در طول چهار قرن نبرد با وجود شکست میترایسم در برابر مسیحیت، این آیین و دیگر آیین‌های رازآمیز مغلوب تمام رمق و شکل و اندیشه و چارچوب نمادها و رموز خود را به مسیحیت واگذار کردند.

برخی از این شباهت‌ها طبق نظریات او و دیگر میتراپژوهان هم‌عقیده او بدین‌سان می‌باشند: تثلیث در هر دو آیین وجود دارد. آیین‌های میترایی به‌طور مخفیانه و در سرداب‌ها تشکیل می‌شد و مهرابه‌ها نیز به شکل غار بنا شده و در آن دخمه‌ها مراسم اسرارآمیز آیین، برگزار می‌گردید. مراسم تطهیر و غسل تعمید نیز در هر دو مذهب مشترک بوده. افروختن شمع در کلیساها، نواختن ناقوس، وجود حوضچه آب مقدس در ورودی کلیساها و سرود دسته‌جمعی به همراه نواختن موسیقی از شباهت‌های مراسم میتراییسم و مسیحیت هستند. مراسم شام آخر (عشاء ربانی یا اوکاریست) و صرف نان و شراب در دو آیین مشترک است؛ دوازده مقام میترایی و دوازده فلک یاور میترا به حواریون دوازده‌گانه عیسی تغییر یافتند. روز یکشنبه (مهرشید در فارسی) به نام روز خورشید-چنانکه از نام آن پیداست- روز ویژه مهرپرستان بود که در مسیحیت نیز به همین شکل است؛ رهبانیت و ریاضت در آیین میترا وجود داشت و به مسیحیت نیز راه یافت. مسیح و مهر هر دو در رستاخیز ظهور نموده و اعمال انسان‌ها را داوری می‌کنند؛ اعتقاد به روح، جاودانگی و قیامت از موارد مشترک بوده، همانگونه که مهر میانجی میان خداوند و بشر است، مسیح نیز واسطه خدا و انسان است؛ گفته می‌شود نشان هلال ماه بالای هفت شاخه شمعدان در برخی از کلیساها موید این نظر است، از آن‌رو که ماه در آیین میترا نقش نمادین مهمی دارد؛ مقام هفتم از آیین میترا مقام پدر پدران است که به دین مسیح راه یافته و کشیشان پدران مقدس و پاپ پدر پدران نام گرفتند. مهر در برج حمل، بره به دوش دارد و عیسی نیز بره‌ای در آغوشش گرفته‌است. سرانجام روز تولد مهر یا «خورشید شکست‌ناپذیر»همان روز انقلاب زمستانی در روم، ۲۵ دسامبر بود که در سده چهارم میلادی روز میلاد مسیح تعیین شده و به عید کریسمس شهرت یافت.

اما نفوذ فرهنگ یلدا در کشورهای اروپایی کاملا نشانگر مسیر مهاجرت قوم آریایی در اروپاست چنان که در نزد اقوام با ریشه هند- اروپایی رسم‌هایی نزدیک به این مراسم دیده می شود به عنوان مثال هالووین که بازسازی چهارشنبه سوری است و یا مراسم مید سومار یا مید سومر در کشورهای اسکاندیناوی به خصوص سوئد که درست بالعکس شب یلدا نمادی از بلند ترین روز سال در تابستان است که گاهی در شمال اروپا این روز شب نشده و به روز بعدی می پیوندد.

در این روز نیز مردمان به شادمانی رفتن به طبیعت و پاسداشت نور خورشید مشغولند در حقیقت آنهم عیدیست برای وجود خورشید و از این لحاظ با یلدا هماننند است.

ضمن آنکه در جنوب روسیه، دربین پارسیان هند در گجرات و در شمال عراق و جنوب ترکیه یلدا نیز مانند نوروز گرامی داشته می‌شود.

با وجود همه این تفاصیل فرهنگ ها گنجینه ی افکار و گذشته زندگی بشر بر این کره ی خاکی میباشند که تنه آن چون درختیست پربار با ریشه ای واحد که با گذشت زمان عمیق تر گشته و شاخه هایش رنگین تر میشوند. تمامی فرهنگ های با ریشه های مشترک اما طرز بیان متفاوت داستان هایی  زیباتر خلق میکنند.

 

پیمایش به بالا
به بالا بروید